بیستم مهر را روز حافظ نامگذاری کرده اند. خواستم به همین مناسبت غزلی از خواجه را انتخاب کنم و در اینجا بیاورم اما یاد چندین خاطره متفاوت از حافظ افتادم و گفتم بد نیست که یکی دو تای آنها را بنویسم .

1- حدود هفده هیجده سال پیش بود که خانوادگی به همراه چند تن از بچه های دانشکده حقوق به پابوس آقا امام رضا "ع" رفته بودیم . کسانی مثل محسن باباخانی و همسرش خانوم معتقدی و خانم حسینی یگانه و همسرش و ... مجتبی فقیهی هم که مشهدی بود با ما آمد و یک شب هم ما را میهمان خانه پدرش کرد که خانه ای ویلایی در خارج از شهر مشهد داشت؛ ویلایی خیلی ساده اما با صفا.
پدر مجتبی از خادمان آستان امام هشتم "ع" بود و بسیار به شعر و ادبیات هم علاقه داشت و خیلی هم لفظ قلم حرف می زد. شام را توی حیاط کنار باغچه انداختند و بعد از شام، من پیشنهاد کردم که یک دور برای هر کس فال حافظ بگیریم.
پدر مجتبی گفت : نه ! فال نه ! اگر می خواهید حافظ بخوانید و از شعرش لذت ببرید من دیوانش را می آورم اما اگر می خواهید فال بگیرید و بگویید حافظ ، لسان الغیب است و از این حرفها ، نه . ما از این حرفها نداریم.
هر کاری کردیم راضی نشد و هر کس هر چه گفت قبول نکرد . از ما اصرار و از او انکار. دیدم یک فرصت خیلی خوب دارد از دست می رود . گفتم : حاجی ! یک کار می کنیم . شما دیوان را بیاور. همین موضوع را از خود حافظ می پرسیم، اگر پرت و پلا گفت که بدون تفأل می خوانیم و اگر جواب روشنی داد با اجازه تون می شینیم فال می گیریم. حاجی کمی فکر کرد و رفت کتاب را آورد و من فاتحه ای فرستادم و همین سؤال را از حافظ کردم که آیا راست است که تو لسان الغیب هستی و از راز دل خوانندگان اشعارت خبر می دهی یا نه . این غزل آمد :
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سِرّ محبت ببین ، نه نقص گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند !
حاجی سرش را پایین انداخت و گفت هر کاری دلتان می خواهد بکنید و رفت برایمان چای آورد.

2- یکی از مزایا - و به نظر خیلی ها اشکالات - من این است که خیلی می خندم که البته همراه این خنده گاهی شیطنتهایی هم هست ! بارها بابت این رفتارم هم تذکرات جدی گرفته ام ولی در هر صورت اصولاً خیلی ها مرا با همین ویژگی می شناسند.
سالها پیش زمانی که آقایان صفار هرندی و حاج آقا معلای عزیز در سردبیری و شورای تیتر کیهان حضور داشتند، روزی برای دادن تیتر خبرها به اطاق شورا رفتم و سر یک موضوعی خنده طولانی مدتی ! کردم که موجب شد کفر حاج آقا معلا را در آورم!
حاجی گفت : دژاکام ! تو خیلی می خندی و زیاد هم می خندی. بعد اشاره کرد به دیوان حافظی که به دلیلی آنموقع کنار دستش در اطاق شورا بود و گفت : بیا همین الان یک تفأل به حافظ بزن ببین نظر او درباره خنده های تو چیه . من هم از خدا خواسته ، لسان الغیب را برداشتم و نیت کردم و کتاب را باز کردم . در کمال تعجب همگی این مطلع یک غزل آمد :
ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم، از برای خدا یک شکر بخند!
اخم و تبسم توأمان حاج آقا معلا با هم در آمیخت و گفت : ای بابا ! حافظ هم طرفدار این دژاکامه ! گفتم : حاجی بیا بقیه اش را گوش کن و خواندم :
گر جلوه می نمایی و گر طعنه می زنی
ما نیستیم معتقد، شیخ ِ خود پسند !
که خنده سراسری همه کسانی که در اطاق شورا بودند تا مدتهای مدید ادامه پیدا کرد . حاجی حسابی سرخ شد و من از در اطاق زدم بیرون.
پ . ن : من حاج آقا معلا را خیلی دوست دارم و حالا که ماههاست بازنشسته شده و از کیهان رفته است دلم خیلی برایش تنگ شده است . این تکه حافظ به حاجی هم از روی رندی بوده است تا یک خاطره ماندگار برایمان ساخته باشد .
اما ، پدر مجتبی فقیهی هم که از خادمان با اخلاص و دوست داشتنی آستان قدس بود هم، حدود یک سال پیش به دیدار امام و مولا و ولی نعمتش ثامن الائمه "ع" شتافته است . وقتی از ما نمی گیرد که هم برای شادی روح حافظ و هم این پیرمرد مهربان و اهل ادب فاتحه ای نثار کنیم.
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مَردُم ِ چشم
خرقه از سر به در آورد و به شُکرانه بسوخت
از دیرباز معنای این بیت ، مجهول و معما گونه می نموده است ، و تا امروز شرح خشنود کننده و شیوایی که نشان بدهد این بیت معنای مستقیمی دارد ، نوشته نشده است . امید است در اینجا بتوان معنای سر راستی از این بیت به دست داد.
محمد دارابی ( متوفای قرن 11) نویسنده لطیفۀ غیبی - که در شرح بعضی اشعار مشکل حافظ است - در مقدمۀ اثرش اشاره به این دارد که بعضی عیب جویان بی تحقیق بر کلام حافظ ایراد می گیرند و می گویند « بعضی از سخنانش بی معنی است ، مثل آنکه : « ماجرا کم کن و باز آ ... و اگر معنی داشته باشد از قبیل معما و لُغُز خواهد بود » ( لطیفۀ غیبی ، ص 7). سپس در محل خود به شرح این بیت می پردازد ، شرحی که به هیچ وجه مستند و مستدل نیست و راه به جایی نمی برد واین بیت را همچنان در بوته بغرنجی دیرینش باقی می گذارد ( __ لطیفۀ غیبی ، صص 78 و 79).
سودی ( متوفای اوایل قرن 11) شارح معروف دیوان حافظ هم شرح مغلوط و مشوشی از این بیت به دست می دهد . در اشاره به خرقه سوختن می نویسد : «معلوم می شود از آداب و رسوم باده نوشان ِ اعجام (ایرانی) است که وقتی بین دو دوست شکر آب می شود ، یعنی کدورتی پیدا شود ، آنکه طالب صلح است ، هر کدام باشد ، پیراهن خود را در آورده و به شکرانۀ صلح ، آتش می زند » ( شرح سودی ، ج 1 ، ص 158). و محصول بیت را چنین بیان می کند : خطاب به جانان می فرماید : ماجرا را ترک کن و بیا که مردمک چشم من خرقۀ خود را از سر در آورده آتش زد ، یعنی ما دیگر صلح کردیم . از این به بعد از گذشته ها بگذر . مضی ما مضی . و من بعد با هم با صلح و صفا باشیم و به خاطر میار احوالی را که کدورت خاطر می دهد ( پیشین ، ص 159).
چنانکه ملاحظه می کنید سودی یک رسم عجیب و غریب «پیراهن سوزی» به ایرانیها نسبت می دهد که در هیچ منبعی ثبت نشده و در هیچ دوره ای از ادوار تاریخی ایران رسم نبوده است . جالب این است که سودی ، این افسانه را از خود این بیت بیرون می کشد . محصول بیت هم خود معمای مغلوطی بیش نیست.
اغلب ادبا و ادب شناسان معاصر هم در شرح این بیت لغزیده و به خطا رفته اند . شادروان سعید نفیسی دربارۀ این بیت و در خصوص خرقه سوختن می گوید: «گاهی می شد که شیخ یا مرشدی با شیخ و مرشد بزرگتر و مهمتر و محترمتر از خود رو به رو می شد . برای اینکه کاملاً فروتنی بکند و خود را در مقابل بزرگتر از خود کوچک نشان بدهد ، آن خرقه را در حضور او در آتش می انداخت و می سوخت . یعنی از مقام ارشاد و راهنمایی خود در مقابل او صرف نظر می کرد». بعد به بیتی از فخرالدین عراقی استناد کرده : بیا که با لب تو ماجرا نکرده هنوز / به جای خرقه دل و دیده در میان آمد ، و نتیجه گرفته : «اینکه حافظ فرموده است مردم چشم ، خرقه را از سر به در آورده به شکرانه سوخته است همان مطلبی است که عراقی در شعر خود آورده و خرقه از سر به در آوردن و به شکرانه سوختن مردم چشم ، اشاره به اشک ریختن چشم است . زیرا اشک سوزانی که از چشم بیرون می ریزد مانند خرقه ای است که از خود جدا کرده باشد» (در مکتب استاد ، چاپ دوم ، صص 15 تا 17).
اینکه شیخ یا مرشد کوچکتر برای احترام به بزرگتر خرقۀ خود را در آتش می زده ، افسانۀ بی پایه ای بیش نیست ؛نظیر آنچه از سودی نقل کردیم ، و دارابی هم به نوع دیگر آورده است و نقل نکردیم.
حتی ادب شناس و لغت شناس بزرگی چون علامه دهخدا هم مشکلی از مشکلات این بیت نگشوده است : «سوزاندن خرقه ظاهراً رسمی بوده صوفیان را که از فرط شوق یا به علامت شکر ،خرقۀ خود را می سوزاندند.» (لغتنامه ، یادداشت به خط مؤلف). سپس در همین فرهنگ و تحت عنوان خرقه سوختن چشم آمده است : « = تمام خشک شدن چشم ، یا کاسه خشک شدن آن یا سپیدی آن خشک شدن » ( یادداشت به خط مؤلف) سپس در پانویس چنین آمده : « مرحوم دهخدا در تتمیم این معنی می گویند شاید در زبان و زمان حافظ ،سوختن چشم کنایه از کور شدن از بسیاری ِ انتظار بوده است . چون این بیت : سرم ز دست بشد ، چشم از انتظار بسوخت / در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی . و یا این بیت : پری نهفته رخ و دیو در کرشمۀ حُسن / بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبی است . لذا با این تعبیر ، معنی شعر ماجرا کم کن و باز آ این است که مرا بیش از این منتظر مگذار که مردم چشم من به شکر دیدار تو ، بر طبق عادت صوفیان ، خرقه یعنی سپیدی خود را بسوزانید ، یعنی از کثرت انتظار ، خشک و کور شد و بدین ترتیب بیت زیر : ابروی یار در نظر و خرقه سوخته / جامی به یاد گوشۀ محراب می زدم ،باید به صورت « ابروی یار در نظر ِ خرقه سوخته » خوانده شود ،یعنی بدون ِ واو و «نظر» هم به معنی «چشم» (لغتنامه).
از میان سخن شناسان و حافظ شناسان معاصر ، بحث کوتاهی که شادروان غنی ( شاید با مشورت علامه قزوینی) در این باب کرده ،تا حدی مستقیم و معنی دار است . هر چند که به تصریح خودش ، هنوز ابهامها و مجهولاتی در آن هست که باید روشن شود : « خرقه از سر به در آوردن» ، در اصطلاح صوفیان ، ترک روی و ریا کردن است ؛ و « به شکرانه سوختن » تأکید همین معنی است . یعنی به کندن خرقۀ تدلیس اکتفا نکرده ،بلکه به شکر خلاصی از قید تدلیس و تلبیس بکلی آن را سوختم . به عبارت دیگر ، مردم چشم من بکلی تقلب و روی و ریا را به دور انداخت . پس بیا و از زهد ظاهر من میندیش . با وجود این ، اختصاص ِ «مردم چشم» درست روشن نیست . باید بیشتر تحقیق شود» ( حواشی غنی ، ص 80).

نخستین عاملی که باعث شده این بیت ، بی معنی یا معما گونه انگاشته شود ، دشواری قرائت و پیچی است که در اجزا و ارکان جملات آن هست . ابتدا باید معنای این اجزا و ارکان شناخته شود : الف) ماجرا کم کن ؛ ب) نقش مردم چشم در این میان ؛ پ) خرقه از سر به در آوردن ؛ ت) خرقه [ به شکرانه ] سوختن .
الف) ماجرا : ماجرا یکی از آداب صوفیانه است که عبارت است از مراسمی که دو سالک یا دو صوفی ِ خانقاهی که بینشان کدورتی رفته است و از هم دلگیرند ، طی مراسمی ابتدا گلایۀ دوستانه و سپس آشتی کنند . ابو المفاخر یحیی باخرزی ( متوفای 736 ق) می نویسد : «ماجرا آن را گویند که اگر از درویشی خرده ای در وجود آید و بر خاطری گران آید ، بازخواست کنند تا آن غبار از دل آن برادر ِ دینی دور شود و آن به حقیقت یاریئی باشد که یکدیگر را دهند ... بازخواست کنند و صلای ماجرا گویند تا همۀ اصحاب ، جمع شوند و در ِ خانقاه را بر بندند ... و در ماجرا ، سخن راست گویند و هیچ خلاف نگویند و اندک گویند و تا ممکن است سخن را به صریح با کسی معین نگویند و استعارت گویند.» ( اوراد الاحباب ، ج2 ، صص 254 و 255 نیز ___ «در بیان ماجرا گفتن»: کتاب الانسان الکامل ، ص 125).
کمال الدین اسماعیل گوید :
ز روی لطف و کرم ماجرای من بشنو
که صوفیان را چاره ز ما جرا نبود ( دیوان ، ص 239)
در غزلیات شمس ، این تعبیر به صورت «ماجرای صفا» به کار رفته است :
از بعد ِ ماجرای صفا ، صوفیان عشق
گیرند یکدگر را چون مستیان ، کنار ( فرهنگ نوادر ، تألیف فروزانفر ، ص 561)
سعدی گوید :
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی ، اگر گنهی رفت و گر خطایی هست (کلیات ، ص 451)
حافظ خود در جاهای دیگر گوید :
- گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
- گر دلی از غمزۀ دلدار باری بُرد ، بُرد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت ، رفت
- آنکس که منع ما ز خرابات می کند
گو در حضور پیر من این ماجرا بگو
با توجه به آنچه نقل شد ماجرا کم کن یعنی طول و تفصیل مراسم آشتی کنان را کوتاه کن و سخت نگیر و بیا تا پس از گلایۀ دوستانه ، یا بدون آن ، عهد الفت دیرین را تجدید کنیم .
ب) نقش مردم چشم : بعضیها بیت را طوری می خوانند که خرقه متعلق به مردم چشم شود. یعنی چنین و چنان کن که مردم چشم من ، خرقه اش را از سر بیرون آورد . اما این قرائت خیلی غریب است ، و نسبت دادن خرقه به مردم چشم ، نازک اندیشی نامستندی است . و لغزشگاه اغلب مفسران همین جا بوده .ظهور معنی و عقل عرف ایجاب می کند که خرقه متعلق به شاعر باشد ، نه مردمک چشم . برای این قرائت باید مرا را از مصراع اول برداریم و بیاوریم به مصراع بعد . یعنی بگوییم ماجرا کم کن و بازگرد که مردم چشم من ، مرا ... خرقه = خرقۀ مرا از سر من ( و نه خودش) بیرون آورد و به شکرانه بسوخت . این قرائت نه فقط متضمن غرابت خرقه پوشی نیست ، بلکه کل بیت را خوانا می سازد .
در میان حافظ شناسان و شارحان این بیت ، مرحوم عبدالعلی پرتو علوی به راه درست رفته و خرقه را به حافظ نسبت داده است ، نه به مردم چشم ( عقاید و افکار خواجه ، ص 111) . رابطۀ بین دل و دیده ، دیده ای که نظرباز است و دلی که عاشق پیشه است ، در ادبیات فارسی و شعر حافظ ، سابقه و نمونۀ فراوان دارد ؛ چنانکه گوید :
- دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیدۀ معشوقه باز ِ من
- سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گَرَم نه خون جگر می گرفت دامن چشم
- نخست روز که دیدم رخ تو ، دل می گفت
اگر رسد خللی ، خون من به گردن ِ چشم
- ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مُهر ، به عالم سمر شود
- سِرّ سودای تو در سینه بماندی پنهان
چشم تر دامن ، اگر فاش نکردی رازم
پس چشم و مردم چشم که کارش نظربازی و اشک ریزی و غمّازی است سلسله جنبان و کارگردان این بیت است . یعنی ماجرا کم کن و آهنگ آشتی و تجدید عهد کن و بدان که مردم چشم من در فراق تو از بس بی تابی و گریه و زاری و به اصطلاح امروز کولیگری و افشاگری کرد ، مرا رسوای خاص و عام ساخت و همۀ مردم از عارف و عامی به عاشقی و نظربازی من پی بردند و من ناگزیر شدم از خرقۀ خود که خرقۀ ریایی و دروغین بود - چرا که من واقعاً پارسا نبودم - بیرون بیایم . یعنی در واقع ، این مردم ِ چشم ِ نظرباز و اشک ِ غمّاز ِ من بود که بانی این کار خیر شد و سرانجام خرقه ای را که از سر من به در آورده بود ، به شکرانۀ رفع ریا آتش زد و اکنون من خالصتر و مخلصترم و می توانیم آشتی کنیم . زیرا آنچه مرا از تو و تو را از من دور می داشت برطرف شد .
به این بیت دیگر حافظ که با بیت مورد بحث ، متحد المضمون است و در واقع مفتاحی برای گشودن مشکل آن است ، توجه کنید :
گفتم به دلق ِ زرق بپوشم نشان عشق
غمّاز بود اشک و عیان کرد راز من
پ) خرقه از سر به در آوردن : خرقه چون چاک نداشته از سر بیرون آورده می شده . عطار در یکی از رباعیاتش گوید :
ما خرقۀ رسم از سر انداخته ایم
سر را بدل خرقه ، در انداخته ایم ( مختارنامه ، ص 207)
کمال الدین اسماعیل گوید :
می پیر از سر من خرقۀ سالوس بکند
ریش بگرفته مرا با در خمار آورد ( دیوان ، ص 765)
حافظ خود چند اشارۀ روشن و رسا دارد :
- در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقۀ ما در سر گیر
- صوف بر کش ز سر و بادۀ صافی در کش
- صوفی بیا که خرقۀ سالوس بر کشیم ( یعنی از تن بلغزانیم و از سر به در آوریم )
- ساغر می بر کفم نِه تا زبر
بر کشم این دلق ازرق فام را
با وجود این ، چون در اینجا اصل این فعل یعنی خلع خرقه مطرح است ،فرق نمی کند که چگونه و به چه طریق از تن یا از سر به در آمده باشد .
ت) خرقه [به شکرانه] سوختن : کلید معنای خرقه سوختن در اشعار عطار ، بویژه در داستان شیخ صنعان است که حافظ به آن نظر خاص داشته و بارها به تصریح و تلویح به آن تلمیح کرده است . در داستان شیخ صنعان ِ عطار ، دختر ترسا از شیخ شوریده چهار درخواست دارد : 1) سجده پیش بت ؛ 2) قرآن سوختن ؛ 3) خمر خوردن ؛ 4) ترک ایمان و اسلام . شیخ این کارها را انجام می دهد و سپس :
شیخ چون در حلقۀ زُنّار شد
خرقه در آتش زد و در کار شد ( منطق الطیر ، ص 77)
همو در غزلی گوید :
- پیر ما بار دگر روی به خمّار نهاد
خط به دین برزد و سر بر خط کفار نهاد
خرقه آتش زد و در حلقۀ دین بر سر جمع
خرقۀ سوخته در حلقۀ زُنّار نهاد ( دیوان ، ص 120)
نیز در غزلی ، احتمالاً با تلمیح به همین شیخ صنعان و دختر ترسا ،از زبان ترسا بچۀ لولی می گوید :
گر وصل مَنت باید ای پیر مرقع پوش
هم خرقه بسوزانی هم قبله بگردانی ( دیوان ، ص 659)
از این اشارات ، بالصراحه بر می آید که خرقه سوزاندن عملی است خلاف و حاکی از ترک اولای شرعی . و همانند است بامصحف سوختن در «شیخ صنعان»ِ عطار یا به می سجاده رنگین کردن در نخستین غزل حافظ . این بیت از همام اصفهانی نیز مؤید همین معنی است :
می بخور ، منبر بسوزان ، آتش اندر خرقه زن
ساکن میخانه باش و مردم آزاری مکن ( نقل از لغتنامه)
اما خرقه از عصر سنایی و عطار که عصر اعتلای تصوف است ، تا قرن حافظ که عهد انحطاط آن است ، تحول یافته است . خرقه در نزد سنایی و عطار ، هنوز چندان آلوده نیست . چیزی مقدس است . ناموس طریقت ،شعار سلوک و مایۀ افتخار پیران و مریدان و سالکان است . اما خرقۀ سالوس یا دلق زرق صوفیان و زاهدان معاصر حافظ ، غالباً ریایی و «مستوجب آتش» است.

نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
حافظ از آنجا که ملامتی است ،خرقۀ خود را نیز ریایی و سوختنی قلمداد می کند :
- گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب ! این قلب شناسی ز که آموخته بود ؟
- درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد
- بسوز این خرقۀ تقوا تو حافظ
که گر آتش شوم در وی نگیرم
- مکدّر است دل ، آتش به خرقه خواهم زد
بیا بیا که که را می کند تماشایی
- من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد
- من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید
آری خرقه پوشی علامت پارسایی است ،و شیخ صنعان و حافظ ، عشق و رسوایی را بر زهد و عافیت و پارسایی ترجیح می نهند . حافظ گوید :
- در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر می شکند گوشۀ محراب امامت
- ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشۀ محراب می زدم
خرقه سوزی از علائم و لوازم ِ رندی است :
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سر حلقۀ رندان جهان باش
حاصل آنکه خرقه سوختن حافظ - از آنجا که خرقه اش را ریایی می شمارد - یک عمل مثبت است و شکرانه دارد ، نه مانند خرقۀ اصیل که محترم و مقدس است و سوزاندنش ترک اولی و خلاف آیین طریقت است .
حاصل و خلاصۀ معنای بیت :
شاعر خطاب به یار خود می گوید آشتی کنان را طولانی مکن و بازگرد که مانعی در کار نیست . یعنی مایۀ جدایی من از تو خرقۀ ریایی من بود که مرا به قید و تکلف می انداخت و تو را از من می رماند . چه ، تصور می کردی من خرقه پوش ِ رسمی و زهد پیشه ای هستم . اینک به همت مردمک چشم و بی تابیها و افشاگریهایش ، آن خرقۀ سالوس از سر یا از تن من به در شده است و به شکرانۀ رفع ریا و رفع حائل یا حجابی که بین ما بود ، در آتش سوخته و نابود شده است . به عبارت دیگر ،حافظ خود را با شیخ صنعان همسان می گیرد و معشوقش را با دختر ترسا . و می گوید من سالکی هستم که از راه و رسم منزلها بی خبر نیستم . حال که تو از من ترک زهد خواسته ای ، به دیده منت دارم . سرانه هم می دهم ، شکرانه هم به جای می آورم ، چه خرقۀ زهد ریای من خود سزاوار آتش است .
بهاء الدین خرمشاهی ، حافظ نامه ، بخش دوم ، ( چاپ دوم ، تهران : شرکت انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش ، آبان 1367) ، صص 179 تا 185.

زان یار دلنوازم شُکری است با شکایت
گر نکته دان عشقی ، بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منّت ، هر خدمتی که کردم
یارب ! مباد کس را ، مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را ، آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ، ای دل ! مپیچ کانجا :
سرها بُریده بینی ، بی جُرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم ، گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ! ای کوکب هدایت
از هرطرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
این راه را نهایت ، صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بُردی آبم ، روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر ،کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ، اَر خود بسان «حافظ »
قرآن ز بَر بخوانی در چارده روایت
آنچه در پی می آید متن کامل سخنرانی تاریخی و ماندگار رهبر فرزانه انقلاب آیت الله سید علی خامنه ای است که در تاریخ ٢٨ آبان ماه سال ١٣۶٧ خورشیدی در مراسم گشایش کنگره جهانی بزرگداشت حافظ در شهر شیراز ایراد شده است .
نظر به اینکه این سخنرانی یکی از پرمغزترین تحلیلهای منصفانه نسبت به خواجه و شعر ، جهان بینی ، سلوک عرفانی و رفتار اجتماعی او با توجه به حوادث روزگار اوست و از آنجا که هر چه گشتم آن را در محیط اینترنت نیافتم ، جهت تسهیل در تحقیقات و پژوهشهایی که درباره این شاعر بزرگ کشورمان در محیطهای علمی و آکادمیک صورت می گیرد و ثبت مجازی این سخنرانی تاریخی ، متن کامل آن را عینا بر اساس جزوه ای که اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان فارس پس از این سخنرانی منتشر کرد و در اختیار قرار داد ، در آستانه بیستم مهرماه سالروز حافظ به خوانندگان وبلاگم و تمام علاقه مندان شعر و ادب فارسی تقدیم می کنم :
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله و الصلات علی رسول الله و علی آله الطاهرین المعصومین.

به حُسن خُلق و وفا کس به یار ما نرسد
تو را در این سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حُسن فروشان به جلوه آمده اند
کسی به حُسن و ملاحت به یار ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز
به یار یک جهت ِ حقگزار ما نرسد
هزار نقش بر آمد ز کلک صنع و یکی
به دلپذیری ِ نقش ِ نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کائنات آرند
یکی به سکۀ صاحب عیار ما نرسد
دریغ قافلۀ عمر کانچنان رفتند
که گَردشان به هوای دیار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصۀ او
به سمع ِ پادشه کامکار ما نرسد
بهترین فاتحۀ سخن ، در بزرگداشت این عزیز ِ همیشگی ِ ملت ِ ایران و گوهر یکدانۀ فرهنگ فارسی ، سخنی از خود او بود که این غزل به عنوان ابراز ِ ارادتی به خواجۀ شیراز ، بزرگ شاعر ِ تمامی ِ قرون و اعصار ، در حضور شما عزیزان ، برادران و خواهران و میهمانان ِ گرامی خوانده شد .
حافظ ، درخشانترین ستارۀ فرهنگ فارسی است .در طول این چند قرن تا امروز هیچ شاعری به قدر حافظ در اعماق و زوایای ذهن و دل ملت ما نفوذ نکرده است . او شاعر تمامی ِ قرنهاست و همۀ قشرها از عرفای مجذوب ِ جلوه های الهی تا ادیبان و شاعران ِ خوش ذوق ، تا رندان ِ بی سر و پا و تا مردم ِ معمولی هر کدام در حافظ ، سخن ِ دل ِ خود را یافته اند و به زبان او شرح وصف حال ِ خود را سروده اند ؛ شاعری که دیوان او تا امروز هم پُر نشرترین و پُر فروشترین کتاب بعد از قرآن است و دیوان ِ او در همه جای این کشور و در بسیاری از خانه ها یا بیشتر خانه ها با قداست و حرمت در کنار کتاب الهی گذاشته می شود ؛ شاعری که لفظ و معنا و قالب و محتوا را با هم به اوج رسانده است و در هر مقوله ای زبده ترین و موجزترین و شیرینترین گفته را دارد.
البته در جامعۀ ما و در بیرون از کشور ما دربارۀ حافظ سخنها گفته اند و قلمها زده اند و به دهها زبان ، دیوان او را برگردانده اند ، صدها کتاب در شرح حال او یا دیوان شعرش نوشته اند ، اما همچنان حافظ ناشناخته مانده است .
این را اعتراف می کنیم و بر اساس این اعتراف باید حرکت کنیم و این کنگره ، بزرگترین هنرش ان شاء الله این خواهد بود که این حرکت ، گامی به جلو باشد . در این کنگره اساتید بزرگ ، شعرا ، ادبا و صاحب فضیلتان و افراد صاحبنظر بحمد الله بسیارند ، باید بگویند و بسرایند و بنویسند و پس از این جلسه هم باید این حرکت ادامه پیدا کند . ما حافظ را فقط به عنوان یک حادثۀ تاریخی ارج نمی نهیم ، بلکه حافظ همچنین حامل ِ یک پیام و یک فرهنگ است .
دو خصوصیت وجود دارد که ما را وا می دارد از حافظ تجلیل کنیم و یاد او را زنده نگاه داریم : اول زبان ِ فاخر او که همچنان بر قلۀ زبان و شعر فارسی ایستاده است و ما این زبان را باید ارج بنهیم و از آن معراجی بسازیم به سوی زبان پاک ، پیراسته ، کامل و والا ؛ چیزی که امروز از آن محرومیم. دوم معارف حافظ که خود او تاکید می کند که از نکات قرآنی استفاده کرده است . قرآن درس همیشگی ِ زندگی ِ انسان است و شعر حافظ مستفاد از قرآن می باشد . حافظ خود اعتراف دارد که نکات قرآنی را آموخته و زبان خودش را به آنها گشوده است . پس محتوای شعر حافظ ، آنجا که از جنبۀ بیانی محض خارج می شود و قدم در وادیِ بیان ِ معارف و اخلاقیات می گذارد یک گنجینه و ذخیره برای ملت ما و ملتهای دیگر و نسلهای آینده است ، چرا که معارف والای انسانی مرز نمی شناسد .

از این رو بزرگداشت حافظ ، بزرگداشت ِ فرهنگ ِ قرآنی و اسلامی و ایرانی است و نیز بزرگداشت ِ آن اندیشه های نابی است که در این دیوان ِ کوچک ، گرد آوری شده و به بهترین و شیواترین زبان ، بیان گردیده است .
من مایل بودم که امروز حداقل بتوانم بحثی مورد قبول در این مجمع داشته باشم . ارادت به حافظ و احساس مسئولیت در مقابل پیام ِ حافظ و جهان بینی و زبان ِ او ، مرا به شرکت در این اجتماع و همکاری با شما وا می دارد ، اما وقت ِ محدود و گرفتاریها به من اجازه نمی دهد آنچنان که دلخواه یک دوستدار حافظ است دربارۀ او سخن بگویم . در استعجال ، با استمداد از حافظه و حافظ ، مطالبی را آماده کرده ام که عرض می کنم .
بحث را در سه قسمت مطرح خواهم کرد : یک قسمت در باب شعر حافظ ، قسمت دیگر در باب ِ جهان بینی ِ حافظ و قسمت سوم در باب شخصیت او .
آنچنان که من از دیوان حافظ و از مجموعۀ سخن او برداشت می کنم ، شعر حافظ در اوج هنر ِ فارسی است و از جهات مختلف در حد اعلاست . این بحث که بهترین شاعر فارسی کیست ، تاکنون بحث ِ بی جوابی مانده است و شاید بعد از این هم بی جواب بماند ، اما می توان ادعا کرد که به اوج ِ سخن ِ حافظ ، یعنی به اوجی که در سخن ِ حافظ هست ، هیچ سخنسرای دیگری نرسیده است . نه اینکه مرتبۀ شعر ِ حافظ در همۀ غزلیات و سروده ها در مرتبه ای والاتر از دیگران است ، بلکه به این معنا که در بخشی از این مجموعۀ گرانبها و نفیس ، اوجی وجود دارد که شبیه آن را در کلام دیگران مشاهده نمی کنیم .
غزل ، به طور طبیعی ، شعر ِ عشق است . هر نوع غزل ، چه عارفانه و چه غیر عارفانه ، بیان ِ لطیفترین احساسات ِ انسان ِ متعهد است و به طور طبیعی نمی تواند از شیوه ها و اسلوبها و کلماتی استفاده کند که به سخافت ِ شعر خواهد انجامید ؛ چیزی که در قصیده و مثنوی براحتی می توان از آن بهره برد. لذا شما می بینید که سعدی ِ بزرگ ، استاد سخن ، سخافتی را که در بوستان نشان می دهد در غزلیات ِ خودش نمی تواند نشان بدهد . این طبیعت ِ زبان ِ غزل است و هر شاعری ناگزیر در غزل ، محدودیتهایی دارد . حالا اگر نگاه کنید به تشبیه ها و نسیبهایی که شعرا معمولا در مقدمات قصاید داشته اند ، در گذشته کمتر قصیده ای بود که از تشبیب و نسیب ، یعنی از همان ابیات عاشقانه ای که شاعر در ابتدای قصیده می سرود خالی باشد ، خواهید دید که هیچ کدام از این ابیاتی که به عنوان تشبیب در مقدمه و طلیعۀ قصاید سروده شده ، نتوانسته است کار یک غزل را در بین مردم بکند ، با اینکه غزل است نه هرگز خواننده ای با آن آوازی سروده و نه به عنوان ِ وصف الحال ِ عاشقی به کار رفته است . با این حال ، طنطنۀ قصیده مانع آن شده است که لطف و لطافت ِ غزل را داشته باشد . به نظر می رسد لطافت و نازکی در غزل ، به طور طبیعی با طبیعت ِ استحکام و محکم بودن ِ شعر در قصیده منافات دارد ، اما اگر ما شعری پیدا کردیم که با وجود ِ غزل بودن ، از لحاظ ِ استحکام ِ الفاظ ، کوچکترین نقیصه ای نداشته باشد این شعر ، برترین شعر است .
اگر غزلی را ما یافتیم که علاوه بر لطف ِ سخن و لطافت ِ کلمات ، از یک استحکام و استواری هم برخوردار بود به طوری که نتوان جای کلمه ای از کلمات آن را عوض کرد یا چیزی بر آن افزود یا چیزی از آن کاست ، باید قبول کنیم که این غزل در حد اوج است و در دیوان حافظ ، از این قبیل اشعار بسیار است . استحکام ِ سخن در غزل ِ حافظ ، نظرها را به خود جلب می کند . کسانی که در خصوصیات ِ لفظی ِ سخن او کار می کنند ( منهای مسائل ِ معنوی ) بلاشک یکی از چیزهایی که آنها را مبهوت می کند ، همین استحکام ِ سخن ِ خواجه است . البته نمی خواهم بگویم که همۀ غزلیات ِ حافظ چنین است . به قول ِ غنی ِ کشمیری :
شعر اگر اعجاز باشد بی بلند و پَست نیست
در یدِ بیضا ، همه انگشتها یکدست نیست
بنابر این در شعر حافظ هم کوتاه و بلند وجود دارد و تصادفآ شعرهای پایین ِ حافظ ، آن چیزهایی است که نشانه های مدح در آن هست :
احمَدَ الله علی مَعدِلَةِ السُلطانی
احمد ِ شیخ اویس ِ حسن ِ ایلکانی
حافظ این را برای مدح گفته است و می توان گفت که شعر حافظ به شمار نمی آید . شعر حافظ را در جاهای دیگر و بخشهای دیگری بایستی جست و جو کرد .
یکی از خصوصیات ِ شعر ِ حافظ ، قدرت ِ تصویرهاست و این از چیزهایی است که کمتر به آن پرداخته شده است . تصویر در مثنوی ، چیز ِ آسان و ممکنی است . لذا شما تصویرگری ِفردوسی را در شاهنامه و مخصوصآ نظامی را در کتابهای مثنوی اش مشاهده می کنید ، که طبیعت را چه زیبا تصویر می کند . این کار در غزل ، کار آسانی نیست ؛ بخصوص وقتی که غزلی باید دارای محتوا هم باشد . تصویر با آن زبان ِ محکم و با لطافتهای ویژۀ شعر حافظ و با مفاهیم ِ خاصش چیزی نزدیک به اعجاز است . چند نمونه از تصویرهای شعری حافظ را من می خوانم ، چون روی این قسمت ِ تصویرگری ِ حافظ ، گمان می کنم کمتر کار شده است ببینید چقدر زیبا و قوی به بیان و توصیف می پردازد:
در سرای ِمُغان رِفته بود و آب زده
نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
سبو کشان همه در بندگیش بسته کمر
ولی ز ترک کله ، چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح ، نور ِ ماه پوشیده
عذار ِ مُغبچگان ، راه ِ آفتاب زده
گرفته ساغر ِ عشرت ، فرشتۀ رحمت
ز جرعه بر رخ ِ حور و پَری ، گلاب زده
تا می رسد به اینجا که :
سلام کردم و با من به روی خندان گفت
که ای خمار کش ، مُفلس ِ شراب زده
چه کسی هستی ، چه کاره ای و چگونه ای ؟ سؤال می کند تا می رسد به اینجا :
وصال ِ دولت ِ بیدار ، ترسَمَت ندهند
که خفته ای تو در آغوش ِ بخت ِ خواب زده
پیام ِ شعر را ببینید چقدر زیبا و بلند است و شعر چقدر برخوردار از استحکام لفظی که حقیقتآ کم نظیر است هم از لحاظ ِ استحکام ِ لفظی و هم در عین حال ، این گونه تصویرگری ِ سرای ِ مُغان و پیر و مُغبچگان را نشان می دهد و حال ِ خودش را تصویر می کند ؛ تصویری که انسان در این غزل مشاهده می کند ، چیز ِ عجیبی است و نظایر ِ این در دیوان ِ حافظ زیاد است .همین غزل ِمعروف :
دوش دیدم که ملائک ، در ِ میخانه زدند
گِل ِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان ِ حرم ِ ستر و عفاف ِملکوت
با من ِ راه نشین ، بادۀ مستانه زدند
یک ترسیم ِ بسیار روشن از آن چیزی است که در یک مکاشفه یا در یک الهام ِ ذهنی یا در یک بینش ِ عرفانی به شاعر دست داده است و احساس می کند که این را به بهترین زبان ذکر می کند و اگر ما قبول کنیم - که قبول هم داریم - که این پیام ِ عرفانی است و بیان ِ معرفتی از معارف عرفانی ، شاید حقیقتآ آن را به بهتر از این زبان ، به هیچ زبانی نشود بیان کرد . تصویرگری حافظ یکی از برجسته ترین خصوصیات اوست . برخی از نویسندگان و گویندگان نیز ، ابهام بیان حافظ را بزرگ داشته اند و چون درباره اش زیاد بحث شده من تکرار نمی کنم .
از خصوصیات دیگر زبان حافظ ، شورآفرینی آن است . شعر حافظ ، شعری پر شور است و شور انگیز . با اینکه در برخی از اشکالش که شاید صبغۀ غالب هم داشته باشد ، شعر رخوت و بی حالی است ، اما شعر حافظ ، شعر ِ شورانگیز و شورآفرین است :
سخن ، درست بگویم نمی توانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم
*
در نمازم خَم ِ ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
*
ما در پیاله ، عکس ِ رخ ِ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت ِ شُرب ِ مُدام ِ ما
*
حاشا که من به موسم گُل ، ترک ِمی کنم
من لاف ِ عقل می زنم ، این کار کی کنم ؟
این شعار ، سراسر شعر و حرکت و هیجان است و هیچ شباهتی به شعر یک انسان بی حال افتاده و تارک دنیا ندارد . همین شعر معروفی که اول ِ دیوان ِ حافظ است و سر آغاز ِ دیوان او نیز می باشد :
الا یا ایها الساقی ! اَدِر کأسآ و ناولها
که عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکلها
نمونۀ بارزی از همین شورآفرینی و ولوله آفرینی است واین یکی از خصوصیات شعر حافظ است .
خصوصیت دیگرش این است که شعر حافظ ، سرشار از مضامین و آن هم مضامین ِ ابتکاری است . خواجه ، مضامین ِ شعرای گذشته را با بهترین بیان و غالبآ بهتر از بیان خودشان ادا کرده است . چه مضامین ِ شعرای عرب و چه شعرای فارسی زبان ِ پیش از خودش مثل خواجو و سلمان ِ ساوجی که گاهی مضمونی را از آنها گرفته و به زیباتر از بیان خود آنها ، آن را ادا کرده است . اینکه گفته می شود در شعر حافظ مضمون نیست ، ناشی از دو علت است : یکی اینکه مضامین حافظ آنقدر بعد از او تکرار و تقلید شده است که امروز وقتی ما آن را می خوانیم به گوشمان تازه نمی آید . این گناه حافظ نیست ، در واقع این مدح حافظ است که شعر و سخن و مضمون او آنقدر دست به دست گشته و همه آن را تکرار کرده اند و گرفته اند و تقلید کرده اند که امروز حرفی تازه به گوش نمی آید . دوم اینکه زیبایی و صفای سخن خواجه آنچنان است که مضمون در آن گم می شود ؛ بر خلاف بسیاری از سرایندگان سبک هندی که مضامین ِ عالی را به کیفیتی بیان می کنند که زیبایی شعر لطمه می بیند . البته این نقص ِ آن سبک نیز نیست . آن هم در جای خود بحث دارد و نظر هست که این خود ، یکی از کمالات سبک هندی است . به هر حال ، مضمون در شعر حافظ ، آنچنان هموار و آرام بیان شده که خود ِ مضمون گویی به چشم نمی آید .
کم گویی و گُزیده گویی ، خصوصیت دیگر شعر حافظ است . یعنی حقیقتآ جز برخی ابیات یا بعضی از غزلیات و قصایدی که غالبآ هم معلوم می شود که مربوط به اوضاع و احوال خاص خودش یا مدح این و آن می باشد ، در بقیۀ دیوان نمی شود جایی را پیدا کرد که انسان بگوید در این غزل اگر این بیت نبود بهتر بود ؛ کاری که با دیوان خیلی از شعرا می شود کرد .
انسان ، دیوانهای بسیار خوب را از شعرای بزرگ می خواند و می بیند در قصیده ای به این قشنگی ، یا غزلی به این شیوایی ، بیت ِ بدی وجود دارد و اگر شعر ، یکدست تر بود ، بهتر بود . انسان در شعر حافظ ، چنین چیزی را نمی تواند پیدا کند . روانی و صیقل زدگی الفاظ ، ترکیبات بسیار جذاب و لحن شیرین ِ زبان ، یکی از خصوصیات اصلی شعر حافظ است . بیان او بسیار شبیه به خواجو ست . گاه انسان وقتی شعر ِ خواجوی کرمانی را می خواند ، می بیند که خیلی شبیه به شعر حافظ است و قابل اشتباه با او ، اما قرینۀ بیان حافظ در هیچ دیوان دیگری از دواوین ِ شعر ِ فارسی ، تا آنجایی که بنده دیده ام و احساس کرده ام ، مشاهده نمی شود .
بعضی ، حافظ را متهم به تکرار کرده اند . باید عرض کنم تکرار حافظ ، تکرار ِ مضمون نیست ؛ تکرار ایده ها و مفاهیم است . یک مفهوم را به زبانهای گوناگون تکرار می کند .نمی شود این را ، تکرار ِ مضمون نامید .
موسیقی ِ الفاظ ِ حافظ و گوش نوازی ِ کلمات آن نیز یکی دیگر از خصوصیات ِ برجسته شعر اوست . شعر او ، هنگامی که به طرز معمولی خوانده می شود ، گوش نواز است ؛ چیزی که در شعر ِ فارسی نظیرش انصافآ کم است . بعضی از غزلیات دیگر هم البته همین گونه است . در معاصرین ِ او ، خواجو نیز همین طور است . بسیاری از غزلیات ِ سعدی بر همین سیاق است . بعضی از مثنویات نیز چنینند ، اما در حافظ این یک صبغه کلی است و کثرت ظرافتها و ریزه کاریهای لفظی از قبیل ِ جناسها و مراعات ِ نظیرها و ایهام و تضادها و تناسبها الی ما شاء الله . شاید کمتر بتوان غزلی یافت که در آن چند مورد از این ظرافتها و ریزه کاریها و ترسیمها و منابع لفظی وجود نداشته باشد :
جگر ِچون نافه ام ، خون گشت و کم زینم نمی باید
جزای آنکه با زلفت ، سخن از چین خطا گفتم
یکی دیگر از خصوصیات شعر حافظ ، روانی و رسایی آن است که هر کسی با زبان فارسی آشنا باشد ، شعر حافظ را می فهمد . وقتی که شما شعر حافظ را برای کسی که هیچ سواد نداشته باشد بخوانید ، راحت می فهمد :
پرسشی دارم ز دانشمند ِ مجلس باز پرس :
توبه فرمایان ، چرا خود توبه کمتر می کنند ؟
هیچ ایهام و نکته ای که پیچ و خمی در آن باشد مشاهده نمی شود . نو ماندن ِ زبان ِ غزل به قول یکی از ادبا و نویسندگان ِ معاصر ، مدیون ِ حافظ است و همین هم درست است . یعنی امروز شیواترین غزل ما ، آن غزلی است که شباهتی به حافظ می رساند . نمی گویم اگر کسی درست نسخه حافظ را تقلید کند این بهترین غزل خواهد بود ؛ نه ، زبان و تحول سبکها و پیشرفت شعر ، یقینآ ما را به جاهای جدیدی رسانده و حق هم همین است ، اما در همین غزل ِ ناب ِ پیشرفته امروز ، آنجایی که شباهتی به حافظ و زبان حافظ در آن هست ، انسان احساس ِ شیوایی می کند .
خصوصیت دیگر ، به کار بردن معانی رمزی و کنایی است که این هیچ شک درش نیست . یعنی حتی کسانی که شعر حافظ را یکسره شعر عاشقانه و به قول خودشان رندانه می دانند و هیچ معتقد به گرایش عرفانی در حافظ نیستند ( واقعا این جفای به حافظ است ) هم در مواردی نمی توانند انکار کنند که سخن حافظ ، سخن رمزی است یعنی کاملا روشن است که سخن حافظ اینجا به کنایه و رمز است :
نقد ِ صوفی نه همه صافی ِ بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب ِ آتش باشد
خصوصیات لفظی بسیاری در شعر خواجه وجود دارد . از جمله چیزهای دیگری که به نظرم رسید و جا دارد پیرامون آن کار بشود ، استفادۀ شجاعانه و با ظرافت او از لهجۀ محلی است ، یعنی از لهجۀ شیرازی . حافظ در شعرهای بسیار با عظمت خود ، از این موضوع استفاده کرده است و موارد زیادی از این نمونه را می توان در میان اشعار او مشاهده کرد . برای مثال استفاده از "به" به جای "با":
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم
که تا امروز هم این "به" در لهجۀ شیرازی موجود است .
یا در این بیت :
در خرابات ِ طریقت ، ما به هم منزل شویم
کاینچنین رفته است از عهد ازل ، تقدیر ما
و موارد دیگری هم از این قبیل وجود دارد . مثلا در این غزل معروف ِ حافظ :"صلاح ِ کار کجا و من ِ خراب کجا " که کجا در اینجا ردیف است و "ب" قبل از ردیف که حرف ِ رَوی است باید ساکن باشد ، در حالی که در مصرع بعد می گوید :"ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا". این غلط نیست بلکه لهجۀ شیرازی است :"ببین تفاوت ِ ره از کجاست تا به کجا". الآن هم وقتی شیرازیها حرف می زنند همین طور می گویند ، یعنی از لهجۀ شیرازی که لهجۀ محلی است استفاده کرده و آن را در قافیه به کار برده است . استفاده از اصطلاحات روزمرۀ معمولی و از این قبیل چیزها بسیار است که اگر بخواهم باز هم در این زمینه حرف بزنم نیز بحث ، بسیار است .
یک نکتۀ دیگر را هم عرض بکنم و این قسمت مربوط به شعر را خاتمه بدهم و آن اینکه نشانه های سبک هندی را هم بنده در غزل حافظ مشاهده می کنم . یعنی ریشه های سبک هندی را در شعر خواجه می توان دید . و ارادت ِ صائب و نظیری و عُرفی و کلیم ، شعرای بزرگ سبک هندی ، به حافظ احتمالا به معنای انس زیاد ایشان با زبان حافظ است و یقینا خواجه در آنها تأثیر داشته است .
مثلا بیت :
کردار ِ اهل ِ صومعه ام کرد می پرست
این دود بین که نامۀ من شد سیاه از او
کاملا بوی سبک هندی را می دهد . یا :
ای جرعه نوش ِ مجلس ِ جم ، سینه پاک دار
کآیینه ای است جام جهان بین که آه از او
در زمینۀ مسائل شعر حافظ ، بحثها و حرفهای بسیار و خصوصیات ممتازی هست که اساتید و نویسندگان روی آن کار کرده اند . باز هم باید کار شود . من همین جا از فرصت استفاده کرده و برای کار روی دیوان حافظ از جهات مختلف توصیه می کنم با اینکه نسبتا کارهای خوبی انجام شده است ، باز هم جای برخی کارها خالی است .
بحث دیگر من در باب جهان بینی حافظ است . در باب جهان بینی حافظ ، بحثهای بسیاری شده و بنده هم در این زمینه نظری دارم که عرض می کنم . مطمئنا در این جلسه هم بحثهای مختلفی صورت خواهد گرفت و نظریات گوناگون ابراز خواهد شد . و حالا که مسئله مورد اختلاف و مورد بحث هست چه بهتر که کسانی به دور از تعصب و به دور از پیش داوری ، حقیقتا در دیوان حافظ مطالعه کنند تا جهان بینی این مرد بزرگ را به صورت قطعی و مسلم عرضه کنند. متاسفانه در دورۀ اخیر دراین چهل پنجاه سال ، کتابهایی نوشته شد که در این کتابها ، بی نظری و بی غرضی رعایت نشده و مطالبی نوشته و گفته شده است که حقا و انصافا بعضی از آنها ، جفای به حافظ است . برخی حتی اهانت به اوست . بعضی بی بصیرتی در مقابل خواجه است و انسان حیرت می کند که چرا بایستی این حرفها به ذهن کسی خطور کند . حافظ را کافِر و بی دین و زندیق و مُنکِر آخرت و از این قبیل چیزها معرفی کرده اند . کسی را که زیباترین اشعارش ، اشعار عرفانی است یا لااقل اشعار عرفانی جزو زیباترین اشعار اوست :
در ازل ، پرتو حُسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رُخَت ، دید مَلَک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
مدعی خواست که آید به تماشا گه راز
دست غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد
وجود این قبیل اشعار را که در سراسر دیوان حافظ پراکنده است و ندای یک عرفان ِ والای ِ مصفای ِ غیبی را می دهد ، ندیده می گیرند و می گویند این آدم به خدا و قیامت و دین معتقد نبوده است . شبیه همین جفا ( شاید یک مرحله پایینتر ) ، جفای کسانی است که علی رغم این همه شعر عرفانی و این همه شعر اخلاقی در دیوان حافظ ، جهان بینی او را جهان بینی شک و بی خبری و بی اطلاعی از غیب و معرفت جهانی و انسانی معرفی کرده اند و او را یک انسان معتقد به دم غنیمتی و دمدمی مزاجی و اسیر شهوات ِ روزمرۀ زندگی و نیازهای پست و حقیر مادی دانسته اند .
عجیب این است که این افراد که حافظ را فاسق و غرق در مُحَرمات و پَستی های معمولی ِ بشری معرفی کرده اند ، خود ِ حافظ را ستایش می کنند و می گویند که او دچار سرمستی بود ، غرق سر مستی بود ، غرق معرفت بود ! من نمی دانم این چه معرفتی است که همه چیز را با هم مخلوط می کنند .
متأسفانه در نوشته های معاصرین خودمان از فضلا و دانشمندان هم دیدم . مثلا مرحوم شبلی نُعمانی در شعرُ العجم می گوید که به من نگویید می ِ حافظ ، می ظاهری بود یا می ِ معنوی ؛ هر دو مستی می آورد . آخر این هم شد حرف ؟ تعجب است از این دانشمند بزرگ و فاضل ادیب که چنین حرفی بزند . درست است که هر دو مستی می آورد ، اما آخر این مستی ، مستی و بی خودی از عقل است ، بیگانگی از خود ِ انسانی و از شعور انسانی است و آن بی خبری از خود ِ مادی و غرق شدن در معرفت و درک ِ معنوی ِ والای ِ انسانی است . اینها اصلا چطور با هم قابل مقایسه هستند ؟ خواسته اند حافظ را این طور معرفی کنند.

بنده جهان بینی حافظ را جهان بینی عرفانی می دانم . بلاشک حافظ ، یک عارف است . البته وقتی ما می گوییم او یک عارف است ، منظورمان این نیست که از اولی که رفت مکتب و از مکتب آمد بیرون ، یک عارف شبیه بایزید بسطامی بود تا آخر عمرش . بلکه مردی بوده که هفتاد - هفتاد و پنج سال عمر کرده است و اگر سی سال آخر عمرش را هم با عرفان گذرانده باشد ، خوب ، یک عارف است .
عرفای بزرگ هم از اول بسم الله زندگیشان که عارف نبودند . بالاخره یک دورانی را گذرانده اند یا دوران عادی را و یا دوران کسب و تجارت را و یا دوران علم و تحصیل و فضل و یا حتی دوران فسق و فجور را . یک مرتبه هم به خاطر حادثه ای یا به خاطر هر دلیلی ، به معنویت و نور راه پیدا کرده اند و عارف شده اند . ما می گوییم حافظ عارف گشته به وصال حق رسیده و از دنیا رفته است .
جهان بینی حافظ - آنچنان که به عنوان جهان بینی او می شود معرفی کرد و سخن آخر حافظ است - بدون شک جهان بینی عرفانی است . همان طور که عرض کردم حتی بسیاری از کسانی هم که او را غرق در کامجویی و سقوط شهوانی معرفی می کنند در بیانات ستایش آمیز ، اما در واقع هجو آمیز ِ خودشان ، قبول می کنند که حافظ محدود به همین مسائل حسی نیست . در خلال کلماتشان این چیزها هست .
ممکن است سؤال کنید که اگر او عارف بوده ، چرا به این زبان حرف زده است . پاسخ این است که این زبان ، زبان رایج عرفا و مُتِوَذِّقین ِ اسلام از زمان ِ محی الدین عربی تا زمان حافظ و از زمان حافظ تا امروز بوده است . یعنی محی الدین عربی هم از شراب و محبوب حرف زده است . فخرالدین عراقی هم با همین زبان حرف زده است . مولوی هم در دیوان شمس با همین زبان سخن گفته است . همۀ کسانی که در عرفان آنها هیچ شکی نیست با همین زبان سخن گفته است . همۀ کسانی که در عرفان آنها هیچ شکی نیست با همین زبان صحبت کرده اند . برخی قبل از زمان حافظ بوده اند و بعضی هم بعد از زمان حافظ ، اگر بگویم بعدی ها از حافظ یاد گرفته اند ، در مورد قبلی ها طبعا چنین حرفی صحیح نیست . این زبان رایج عرفان در آن روزگار بوده است . دلایلی هم دارد . اینکه چرا با این زبان می گفتند در این باره هم گویندگان و نویسندگان گفته اند و نوشته اند ، حتی در میان گویندگان عرب زبان همین طور بوده است . محی الدین و ابن فارض شاعر عارف معروف عرب قبل از حافظ هم با همین زبان حرف زده اند .
من ادعا نمی کنم که همه شعر حافظ در سراسر دیوانش شعر عارفانه است ، بلکه به عکس ، من این را هم یک افراط می دانم که ما حتی شعرهای واضحی را که هیچ محمل عرفانی ندارد ، عارفانه بدانیم :
گر آن شیرین پسر ، خونم بریزد
دلا چون شیر ِ مادر ، کُن حلالش
این را دیگر نمی شود گفت که عرفان است . نمی شود گفت که جعفر آباد ، روح انسانی است و مصلّا ، فیض ازلی است . جعفر آباد و مصلّا در شیراز موجود است ، و یا مثلا :
خوشا شیراز و وضع بی مثالش
بعضی از اشعاری عرفا از آن زیاد استفاده می کنند اشعاری هستند که می تواند به معنای ظاهری ، عشقی مادی به حساب بیاید . در دوره ای از عمرش ، شاعر این طور حرف زده است . به نظر من ، هر دو طرف تحلیلهای اغراق آمیز می کنند . مبالغه است که ما بگوییم تمامی اشعار حافظ به تعبیری بالاخره به دین و عرفان و قرآن مربوط می شود . هیچ اصراری نیست که ما بیاییم همۀ اشعار او را به این معنا حمل کنیم . آنکه با شعر آشناست می فهمد که چنین نیست .
البته عرفا از تمام گفته های شاعر ، استفاده های معنوی و عرفانی کرده اند و حقیقت ِ حال ِ خودشان ، آنها را به این استفاده رسانده است . این را نباید فراموش بکنیم و هیچ کس را هم نباید از این کار منع کرد . مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی ، عارف مشهور دورۀ قبل از ما که یکی از سوختگان و مجذوبان ِ زمان خودش بوده و بزرگانی را تربیت کرده ، در قنوت ِ نماز ِ شب می خوانده است :
زان پیشتر که عالَم ِ فانی شود خراب
ما را ز جام ِ بادۀ گلگون خراب کن
پدر بزرگ من از علمای معروف مشهد و مردی زاهد بود و دیوان ِ حافظ خود را به مادر من داده بود . من در کودکی با آن دیوان مأنوس بودم . در حاشیۀ دیوان ، آن مردِ عالم ِ فقیه ِ زاهد یادداشتهایی نوشته بود . از جمله یکی از یادداشتها این بود: "این غزل را در کشتی ما بین کراچی و جای دیگر در سفر مکه می خواندم ." یک عالم عابد زاهد سالک ، در راه مکه که می خواسته است حالی بکند ، از شعر حافظ استفاده می کرده است . ما راه را نباید بر کسی ببندیم . هر کس از هر چه بخواهد استفاده کند و هر جور استفاده ای دل او بخواهد بکند ، آزاد است ، ولی ما حق داریم چهارچوبی برای جهان بینی حافظ مشخص کنیم ، جهان بینی حافظ ، جهان بینی عرفانی است . آن کسی که این اشعار عرفانی را می گوید که نظیر آن در یک باب عرفان تاکنون گفته نشده است ، نمی تواند جهان بینی ای غیر از جهان بینی عرفانی داشته باشد .
اولا بارزترین مظهر این جهان بینی در کلام حافظ ، عشق است و این بدان خاطر است که بشر در راه طولانیی که درمراحل سلوک دارد تا به لقاء الله برسد ، این سیر از منزل یقظه شروع می شود و این منازل ، جز با شهپر عشق امکان ندارد که طی شود . بدون محبت و بدون عشق و جذبۀ عاشقانه ، هیچ سالکی نمی متواند این طریق را پشت سر بگذارد . لذا در جهان بینی عرفانی و درمکتب عرفا ، عشق و محبت جایگاه ِ بسیار برجسته ای دارد و در دیوان ِ حافظ هم این معنا موج می زند :
طفیل ِ هستی ِ عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش
که بنده را نخرد کس ، به عیب ِ بی هنری
می ِ صبوح و شِکَر خواب ِ صبحدم تا چند ؟
به عذر ِ نیم شبی کوش و گریۀ سحری
طریق ِ عشق ، طریقی عجب خطرناک است
نعوذُ بالله اگر ره به مقصدی نبری
این نفس یک عارف است . امکان ندارد کسی بدون پایۀ والایی از عرفان ، این گونه سخن بگوید . در مباحث عرفان نظری ، وحدت وجود که یکی از اصلی ترین مباحث عرفان است در کلمات حافظ ، فراوان دیده می شود . البته باز هم نمی توانم خودداری کنم از اظهار تأسف از اینکه بعضی از نویسندگان و ادبای محققی که با وجود مقام والای تحقیق در ادبیات ، از عرفان نظری اطلاعی ندارند و در آن کاری نکرده اند ، وحدت وجود را که به حافظ نسبت داده شده است ، به معنای همه خدایی تعبیر کرده اند و آن را جزو شطحیاتی دانسته اند که در زبان حافظ ، مثل برخی از عرفای دیگر ظاهر شده است و نه به عنوان یک بینش و طرز تفکر .
مقولۀ وحدت تجلی که از مباحث معروف عرفان است در مقابل نظریۀ فلاسفۀ اسلامی که قائل به کثرت ِ فاعلیت هستند قرار می گیرد . عرفا به وحدت فاعلیت و وحدت تجلی قائلند :
عکس روی تو چو در آینۀ جام افتاد
صوفی از پرتو می ، در طمع خام افتاد
یا غزل "در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد " که قبلا اشاره کردم . یا :
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
یکی دیگر از مباحث عرفانی موجود در مکتب عرفا "مسئلۀ حیرت" است . همان چیزی که متأسفانه در کلام کسانی که حیرت ِ عارف را درک نکرده اند به "شک" تعبیر شده است . شک یعنی تردید در ریشۀ قضایا ، در حالی که این غیر از حیرت ِ عارف است . هر چه عرفان و معرفت او بیشتر می شود ، حیرتش هم بیشتر می شود . "رب زدنی تحیُّرا فیک " از دعاهایی است که نقل شده . "و ما عرفناک حق معرفتک" که از رسول اکرم "ص" نقل شده است بی اعتنایی به دنیا دید عارفانه است . اینکه تعبیرات مربوط به بی اعتنایی را مربوط به رندی او بدانیم درست نیست . بالاخره آن رندی که آنها تصویر می کنند و از کلام خود او استفاده می کنند :"خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی"، پولی می خواسته است ، وظیفه ای می خواسته است تا بتواند همان بادۀ خودش را تأمین بکند . آن رند مورد تصویر آقایان ، چطور به دنیا و آخرت بی اعتنا باشد ؟ اگر همان شاه شجاع و حتی امیر مبارز الدین پولی به حافظ می دادند ؛ آن حافظی که اینها تصویر می کنند مطمئنا آن پول را می گرفت و صرف می کرد و می خورد و می خوراند و می نوشید و می نوشانید . و از اینکه بی اعتنا به دنیا در نمی آید ، بی اعتنا به دنیا ، مال آن انسان ِ مستغنی است و مستغنی کسی است که دلش با خدا آشناست :
غلام ِ همت ِ آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است
الهی مُنعِمَم گردان به درویشی و خرسندی
این مال یک آدم رند و عرقخور ِ پلاس در خانۀ عرق فروش نیست . آن چهرۀ زشتی که بعضی از حافظ ترسیم می کنند ، مال یک عارف پاکباخته نیست .
از جمله خصوصیات عارفانۀ حافظ در دیوانش ، سوء ظن او به استدلال است که این مال عرفاست :
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
می گوید استدلال ، تمکین نمی کند و نمی تواند تو را به همه جا برساند . حافظ هم همین مضمون را در غزلهای متعددی گفته است :
که کس نگشود و نگشاید ، به حکمت این معما را
یعنی از راه ِ "حکمت" نمی توان فهمید. بحث سالوس ستیزی حافظ هم از همین قبیل است ؛ بحث عرفانی است . یکی از بیت الغزلهای دیوان حافظ ، سالوس ستیزی است . خواجه دشمن نفاق و دورنگی است و تزویر در هر کس که باشد چه در شیخ ، چه در صوفی ، چه در امیر ، برای او فرق نمی کند . با تزویر مخالف است . این هم ناشی از همان دید عرفانی است :
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس ، مسلمان نشود
این حرف یک عارف است و زبان و نفس حافظ ، زبان و نفس یک عارف است . راست هم می گوید . اصلا اسلام یعنی تسلیم در مقابل پروردگار و محو شدن در او و امر او ، با تزویر و ریا که شرک است نمی سازد . آزادگیی که در حافظ مشاهده می شود ، ناشی از همین بینش عرفانی است و البته اخلاقیات حافظ هم بخشی از جهان بینی حافظ است که بحث اخلاقیات در دیوان او هم از جمله چیزهایی بود که من مایل بودم توصیه کنم به اینکه اگر رویش کار نشده ، بشود . توصیه های اخلاقی حافظ از دیوان او استخراج شود و بیان گردد و شرح بشود.
مسئلۀ دیگر ، مسئلۀ شخصیت حافظ به صورت جمع بندی شده است . البته شاید در ضمن آنچه آمد این مطلب هم ادا شده باشد ، اما مختصری عرض می کنم برای اینکه تصویری از شخصیت حافظ ارائه گردد.
حافظ به هیچ وجه آن رند میکده نشین ِ اسیر می و مطرب و مه جبینان که بعضی تصویر کرده اند ، نیست و باز تکرار می کنم که منظور من از حافظ ، آن شخصیتی است که از حافظ در تاریخ ماندگار است . یعنی آن بخش ِ اصلی و عمدۀ عمر حافظ که بخش پایانی آن است . نمی گویم که در طول عمرش این نبوده ، شاید هم بوده است ، البته قرائنی هم بر این معنا دلالت می کند ، اما حافظ لا اقل در ثلث آخر زندگیش یک انسان وارسته و والا بوده است . اولا یک عالِم زمانه است ، یعنی درس خوانده و تحصیلکرده و مدرسه رفته است . فقه و حدیث و کلام و تفسیر و ادب فارسی و ادب عربی را آموخته است و حتی از اصطلاحاتی که از نجوم و غیره به کار برده ، معلوم می شود در این علوم هم دستی داشته است . این عالِم ، بساط ِ علم فروشی و زهد فروشی و دین فروشی را هرگز نگسترده است و آن روز البته چنین بساطهایی رواج داشته است . این عالم در بخش عمده ای از عمرش ، راه سلوک و عرفان را هم پیموده است . در اینکه وابسته به فرقه ای از متصوفین هم نیست ، شاید شکی نباشد . یعنی هیچ یک از فِرَق متصوفه ، نمی توانند ادعا کنند که حافظ جزو سلسلۀ آنهاست ، زیرا برای او هیچ مرشدی ، شیخی ، قطبی بیان نشده و بعید هم به نظر می رسد که او قطبی و شیخی داشته باشد و در این دیوان که از افراد زیادی در آن سخن رفته است ، از آن مرشد و معلم سخنی نرفته باشد . البته در اشعار او اشاره ای است به اینکه بدون پیر ، راه ِ عشق را نمی توان طی کرد :
به راه عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
شعر حافظ در زمان خود او گسترش و شهرت یافته بود. زمان او از لحاظ سیاسی ، یکی از بدترین زمانهای تاریخ ایران است و من واقعا در تاریخ به یاد ندارم زمانی را و منطقه ای را که به قدر شیراز در زمان حافظ ، دستخوش تحولات گوناگون سیاسی همراه با خرابیها و ویرانیها بوده باشد . اگر مبدأ این دوران و پادشاهیهای زمان حافظ را زمان شاه شیخ ابو اسحاق اینجو دانیم که زمان شروع سلطنتش هفتصد و چهل و اندی است ، دوران جوانی حافظ است . چون حافظ ، سال ولادتش معلوم نیست ( 720 یا 722)، اما حدودا می شود فهمید که در حول و حوش 720 است . حافظ ، جوان بیست و چند ساله ای بوده که این پادشاه ، به مسند حکومت می رسد و خود این پادشاه ِ جوان و خوش ذوق و احتمالا عیاش و زیبا و شاعر و ادیب و مورد علاقۀ حافظ ، جنگهای فراوانی را با امیر مبارزالدین در کرمان داشته است و با دیگران . یعنی خود ِ این آدم هم نمی نشسته است در شیراز که تنها به کار حکومت بپردازد ، بلکه جنگهای متعددی داشته است که این جنگها بالاخره به غلبۀ آل مظفر و بر سر کار آمدن مبارز الدین محمد مظفر و پیروزی او بر شیخ ابو اسحاق منجر می شود و فرار او و بالاخره قتلش .
سلطنت آل مظفر تا سال 795 هجری به طول می انجامد . آل مظفر از صغیر و کبیر به دست تیمور قتل عام می شوند . آل مظفر حدود چهل سالی حکومت کردند که وفات حافظ هم به احتمال زیاد 792 ، شاید هم 791 است و بیشتر 792 ذکر شده است . در طول این چهل سال ، چندین پادشاه از این خانواده بر سر کار آمدند . خانوادۀ عجیبی بودند و به تیمور گفته شد که شرّ این خانواده را کم کن چون اینها آرام ندارند ، برادر با برادر ، پسر با پدر ، پدر با پسر ، پسر عمو با پسر عمو ، برادر زاده با عمو ، آنقدر اینها از یکدیگر کشتند و چشم میل کشیدند و زندان کردند که حد و حصر ندارد . اینها اگر بمانند باز هم همین فسادها را خواهند کرد ، آدم احساس می کند که حق با آنها بود که یک چنین گزارشی را به تیمور دادند .

امیر مبارز الدین را پسرش شاه شجاع کور کرد و بعد کشت . شاه شجاع سالها زندگی کرد ، به وسیلۀ برادرش از شیراز اخراج شد . دوباره بعد از یکی دو سال به حکومت شیراز برگشت . او باز برادر را اخراج کرد . بعضی از برادرهایش را کشت . بعضی از پسرهای خودش را کور کرد ، تا بالاخره از دنیا رفت . پسر او شاه زین العابدین به حکومت رسید و او هم به وسیلۀ پسر عمویش شاه منصور . این شاه منصور آخرینشان بود و در همین بیابانهای شیراز خودش و یارانش در میان لشکریان تیمور کشته شدند .
شما ببینید در طول چهل سال چقدر جنگ ، چقدر خونریزی ، خویشاوند کشی و بیگانه کشی . یک چنین وضعیتی در شیراز وجود داشته است و دائما مردم شیراز زیر فشار و ارعاب این دیکتاتورهای زبان نفهم و مغرور بودند که هر کدام سلیقۀ مخصوصی داشتند.
چنین وضعیت آشفته ای بر شیراز حکومت می کرده و حافظ حدود شاید 40 - 45 سال از عمر خودش را در دوران این خانواده گذرانده است . طبیعی است که با شهرت حافظ در شعر و شاعری ، این انتظار از او وجود داشته باشد که زبان به مدح بعضی از افراد این خانواده بگشاید و گشوده است . نمی شود دیگر بیاییم توجیه کنیم بگوییم که نخیر چنین نیست :
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور ِ شاه شجاع است ، می دلیر بنوش
یا : بیا که رایت منصور پادشاه رسید ، خوب منصور ِ پادشاه را دارد می گوید ، شکی نیست . یا حاجی قوام : هستند غرق ِ نعمت ِ حاجی قوام ما .
حاجی قوام وزیر شاه شیخ ابو اسحاق است . یقینا این مدح ها مربوط به این افراد است ، اما آنچه من می خواهم بگویم این است که این مدح ها از رتبه و قدر حافظ ، چیزی نمی کاهد . این کمترین کاری است که شاعری در حد حافظ می توانسته است در آن روزگار بکند . شما نگاه کنید ببینید معاصرین حافظ چه می کردند : سلمان ِ ساوجی یک شاعر معاصر حافظ است . ببینید چه مقدار برای ایلخانیان ، چه شیخ حسن و چه پسرش اویس بن حسن و چه احمد بن اویس ، مدح گفته است و چقدر شعر دربارۀ این خانواده سروده است . سلمان ِ ساوجی یا خواجوی کرمانی یا دیگر شعرایی که معاصر حافظ بودند مدح می گفتند . آنچه که حافظ گفته کمتر است .
البته اینجا باز من باید نکتۀ دیگری را متذکر شوم و آن اینکه بعضی از نویسندگان ما گفته اند حافظ به زبان غزل ، قصیده می گفته و مدح می سروده است . به نظر من ، اهانتی از این بزرگتر نسبت به حافظ نیست . اینکه در یک غزلی و در پایان یک غزل یا یک گوشه ای از آن ، اسم یک پادشاهی را آورده باشد غیر از این است که غزل را در مدح آن پادشاه سروده باشد . این کار در بین شعرا رایج است : شاعر غزلی را برای دل خودش نه برای کسی دیگر می گوید ، بعد آن را به دوستی ، رفیقی و یا یک عزیزی مزیّن می کند . در پایان آن غزل ، اسم آن عزیز را هم می آورد . آن معنایش این نیست که از اول تا آخر غزل هر چه گفته ، خطاب به اوست .
این کار را حافظ هم کرده است . غزل را برای خودش ، برای دل خودش و آرمان خودش گفته است . در پایان ، یک بیتی - مصراعی هم به نام یکی از آن کسانی که آنجا در آن زمان بوده اند ، مثلا امراء اضافه کرده است . جز چند غزل ، یکی همان غزل ِ "احمد الله ..." است که دربارۀ سلطان احمد ایلکانی است ، یکی همین منصور پادشاه است که دربارۀ منصور مظفر است و یکی دو تا هم راجع به شاه شجاع است . آن پیروزۀ بو اسحاق را هم بعد از زمان ابو اسحاق گفته است . همان را هم بنده احتمال می دهم مرادش از پیروزۀ بو اسحاقی ، همان پیروزۀ معروف بو اسحاق است که نوشته اند یک نوع فیروزۀ خوب است که جزو بهترین فیروزه هاست و به پیروزۀ بو اسحاق معروف است . حافظ با این اسم بازی کرده و یک معنای عرفانی هم حتی می تواند مورد نظر حافظ باشد . قطعا نمی تواند گفت این در مدح ابو اسحاق است .
من دربارۀ شخصیت حافظ ، این شخصیت والا و ارجمند خیلی حرف و سخن دارم لکن مصلحت نمی دانم که بیش از این جلسۀ شما برادران و خواهران عزیز و مهمانان گرامی را معطل کنم . امیدوارم که به بحثهای مفید و مُمَتّعی در این مورد برسید .
من همین قدر بگویم که حافظ همچنانکه تا امروز شاعر ِ همۀ قشرها در کشور ما بوده است ، بعد از این هم شاعر ِ همه خواهد ماند و امید است که هر چه بیشتر توفیق بیابیم و معارف این شاعر بزرگ را از اشعارش فهمیده ، شخصیت او را بیشتر درک کنیم و آن را پایۀ خوبی برای پیشرفت معرفت و فرهنگ ِ جامعه و کشورمان قرار دهیم .
و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته




